خاطرات بچگی...!!!
به عمرم چنین گرمایی رو تجربه نکرده بودم . همیشه وقتی میدیدم شهرای جنوبی رو مینویسه ۴۰ درجه میگفتم : اوه اینا چه جوری تحمل میکنن . حالا خودمون هم داریم اون روزا رو میگذرونیم . کلا واسه من همیشه همین جور بوده . نباید واسه کسی بخونم
خوب بی خیال گرما . بریم سر خاطراتم . این بار میخوام از خاطرات دوچرخه سواریم بگم . کلا من همیشه با این وسیله نقلیه میونه خوبی داشتم و بهترین هم بازیم بود . فکر کنم ۵۰٪ از عکس های بچگیم کنار دوچرخس . اما چه بلاهایی که سرم نیومد
مثلا یه بار با بچه های کوچه ۲ تا آجر گذاشته بودیم و قرار بود مسابقه بدیم ببینیم کی میتونه از رو آجرا بپره . بچه ها هرکدومشون یکی یکی از رو آجرا میپریدن بعد نوبت به من رسید منم که اون موقع ها محاسبات بلد نبودم انجام بدم با خودم گفتم خوب من از اینا سبک ترم میتونم دو تا آجر رو با هم رد کنم فقط کافیه یه خورده سر چرخو بالا تر بگیرم . اومدم تک چرخ بزنم که ازشون بپرم بهو دیدم رو هوا م و چند صدم ثانیه دیگه با مخ خوردم رو زمین . شل و پل شده بودم . دیگه یادم نمیاد سر اون ماجرا چه خسارتای جانی و مالی خورده بودم .
یه بار دیگه هم داشتم تو حیاتمون دوچرخه سواری میکردم یهو پسر عموم اومد جلو منم نتونستم خودمو کنترل کنم همون جور رفتم تو دیوار . دیوار حیاتمون هم مثه سیمان میمونه کل نیمه سمت چپ بدنم رفته بود توش . بازم شل و پل شدم و از فرصت استفاده کردم بدو بدو رفتم به عموم گفتم پسرش چه بلایی سرم آورده اونم حسابی با هاش دعوا کرد منم کلی حال کردم .
این یکیو داداشم واسم تعریف کرده من خودم یادم نیست . یه بار من داشتم تو پیاده رو ی کوچه نمیدونم چی میکردم که یهو یه پسره با دوچرخه خورده بوده به من با هم افتاده بودیم زمین بعد داداشم رفته تفنگ ترقه ایشو تو گوش پسره خلاص کرده . پسره هم طفلک احتمالا با گوشی سوت کشیده یا درجه بالاتر کر شده پا به فرار گذاشته .
از اون بچگیم به کارای پسرونه علاقه داشتم . همش سعی داشتم بی دست دوچرخه سواری کنم . یه بار منو داداشم هی اسرار اسرار که بریم کوچه دوچرخه سواری بعد مامانم گفت نه من دلم شور میزنه ولی ما کله خراب تر از اون بودیم که نریم . خلاصه رفتیم . من دیگه اون روزا کلی پیشرفت کرده بودم بی دست برونم . این اعتماد به نفس کاذبم باز باعث شد دربوداغون شم . داشتم بر میگشتم خونه دیدم دوستای داداشم دارن دوچرخشو میارن خونه ولی خودش نیست . منم رفم برای دعوا مه چرا دوچرخه داداش منو برداشتین ولی دیدم یه حالت خاصی دارن . عقب نشینی کردم رفتم یه دور زدم اومدم دیدم رسیدن دم خونه دیگه طاقت نیاوردم رفتم جلو دیدم دارن با بابام صحبت میکنن تا من بیا م از ماجرا با خبر بشم دیدم مامان بابام رفتن یه جایی و عمم داره زار زار گریه میکنه . حالا من حاج واج موندم که نمیدونم یکی اون وسط گفت داداشم تصادف کرده . منم زار زار گریه کردم . گفتم الان چی شده که اینا به من نگفتن . تا این که اومدن خونه دیدم نخیر همچین تصادفی هم نبوده خدا رو شکر صدمه فقط مالی بوده و یه زخم عمیق هم برداشته . اما از نعمت آبمیهای رنگارنگ و آناناس و ... برخوردار گشته بود که منم بی بهره نموندم . ام از اون به بعد بود که دست از کله شق بازی برداشتم و به حرف مامانم گوش دادم .
چند بار هم از خطر مرگ صدمه جانی در امان موندم . مثلا یه بار داشتم میدوییدم برم خونه که یهو خردم زمین . چشامو باز کردم دیدم ۴ نفر به صورت عمودی که فقط کله هاشون معلوم بود (مثه اون سه تا سوسکا تو اوگی و دوستان ) داشتن از رو یه موتور منو میدیدن . موتور همش ۱ سانت فاصله داشت با من که زیرم کنه . حالا اونش هیچی اگه اون ۴ نفر میوفتادن رو من از شدت فشار میمردم
یه بار هم اول ابتدایی بودم یه دخره ی وحشی برای این که از سرویس جا نمونه منو هل داد خوردم زمین . یه نقطه ی سفید رو صورتم پیدا نمیشد همشو خون گرفته بود . فرداش رفتم با دختره حسابی دعوا . چه روزایی بود . شده بودم مثه این بازیگرا که یه جایی میرن همه دورشون میکنن هر جا میرفتم همه دورم میکردن . یه خورده ضربه شدید تر بود تبدیل به مومیایی شده بودم .
این یکی از همه دردناک تره و هنوز هم وقتی بهش فکر میکنم دردم میگیره . از شمال برگشته بودیم داشتیم وسایلا رو از ماشین خالی میکردم منم دستم جلوی در ماشین بود یهو دیدم داداشم درو بست این انگشت من شهید شد لای در . وای آخی چه دردی کشیدم من . از شدت حادثه چیزی یادم نیست ولی یادمه که ناخونم افتاد و منم کلی اشک ریختم .
تا اون جایی که یادمه از ۱۰ تا انگشت دستم ۵ تاشون در رفتن . یکیشون که از همه شدید تر بود در اثر دعوا با داداشم رخ داد . رفتیم بیمارستان کل دستمو باند گرفتن .
البته داداشم در اون حدی که اینجا نوشتم نامرد نیست منم کلی آزارش دادم . اما هر بار که یه آسیبی بهش میرسوندم خودم از اذاب وجدان به خودآزاری میپرداختم.
یه بار با مدرسه رفته بودیم مشهد منم از یه سری از این معلم هایی که باهامون بودن حالم به هم میخورد . دوستم داشت از کوپه قطار میرفت بیرون منم نمیدونم چی میکرم اون جا که دستم بین در بود اونم حواسش نبود منم همین طور یهو درو بست جیغ من بلند شد . ان قدر آه و ناله کردم حالا درد هم نداشت ولی میخواستم این معلمامونو اذاب بدم و اونا هم هی میگفتم که اگه مامانت زنگ زد بهش نگی منم گفتم نخیر من میگم اونا هم هی حرس میخوردن اتفاقا همون موقع مامانم زنگ زد منم صاف گذاشتم کف دستش . آی حالی کردم این معلمامون حسابی حالشون گرفته شد .
یه بار داشتم از مدرسه برمیگشتم دیدم یه پسره با داره با دوچرخه میاد طرف من مثلا اومد بگه من خیلی بلدم تک چرخ بزنم منم همین جور نگاش میکردم این جلو چرخو گرفت بالا یهو از پشت خورد زمین منم همون جور نگاش کردم یه لبخندی زدم و رفتم و خیلی دلم واسش سوخت خیلی ضایع شده بود .
اون موقع ها که من میرفتم آمادگی با یکی از این همسایه هامون میرفتیم این پسره هم همیشه منو اذیت میکرد . یه بار خیلی برف اومده بود کوچه همش یخ زده بود اومد منو تنها بذاره خنگ خدا بدو بیدو دوید وسط کوچه من بهش گفتم نرو میوفتی زمین ( البته تو دلم میخواستم که بره و حالش گرفته بشه ) اونم همون طور دویید یهو خورد زمین یه چند متری هم سر خرد . آی من دلم خنک شد . خیلی حال کردم
خوب خاطرات منم تموم شد
۴ شنبه این هفته به تاریخ قمری تولدمه . میشم ۱۷ سال تموم میرم تو ۱۸ . هی روز گار پیر شدیم رفت . ۲ سال دیگه باید کنکور بدیم و از ۴ شنبه کلاسام شروع میشه . حسابان و ...
امسال دیگه باید بخونم . نهایی خیلی سخته
خوب دیگه من میرم
تا بعد یا حق !
سلام