شما بگين ...!!!

صبح ساعت ۸ از خواب بیدار شدم

ساعت۱۰:۳۰ امتحان داشتم پس تا ۱۰ نشستم یه دور خوندم

مثه همیشه آماده شدم تا لحظات آخر خودمو به جلسه امتحان برسونم یعنی همون ۲-۳ دقیقه مونده به امتحان

همه چی خوب و عالی بود

برگه سوالارو برداشتم و شروع کردم به جواب دادن

امتحان حسابان بود

اون قدر خوب خونده بودم که مطمئن بودم همه چیو بلدم

اما چشمتون روز بد نبینه

بعد از گذشت ۲۰ دقیقه از امتحان یهو یکی از بچه ها افتاد زمین

صرع داشت

نمیدونید از صدای آهی که کشید همه ترسیدیم

چه برسه به این که اون صحنه ها رو ببینیم

اولین بار بود میدیدم یه نفر دچار حمله صرع شده

هممون ناراحت شدیم

خیلی ها که اون صحنه رو دیدن حالشون بد شد از سر جلسه رفتن

حالا به نظر شما تو اون شرایط کسی میتونه تمرکز داشته باشه

نمیدونم ولی این باعث شد ما امتحان خوبی ندیم

........................................................................

چند وقتی هست که میخوام سبک وبلاگمو تغییر بدم

سبک نوشتنم

کلا همه چیو

میخوام بزنم تو خط ادبی

ادبی بنویسم

یه مدت این قد خوب بود

اون موقع ها که راهنمایی بودیم

یه انشاهایی مینوشتم معلم انشامون حال می کرد

وبلاگم کم کم داره لو میره

نیس از معلمامون نوشتم بچه ها خوندن میان سر کلاس به معلم تیکه بندازن میگن

فرزانه دو نقطه ......

راستی حال معلم هندسمون رو گرفتم

حالا بماند سر چی بود که حالمو گرفته بود

با معلم زبانمون هم دعوام شد

برگشته به من میگه من فرمول دادم باید طبق فرمول بری

آخه مگه فیزیکه ؟!

در کل نمره هام رضایت بخش بود به غیر ۲ تا که اونم به خاطر زیاد خوندن کم شدم

باور کنید اگه کم میخوندم ۲۰ میشم

چون هی به حاشیه رفتم کم شدم

حالا زیادم کم نشدم ها

اما ...

.............................................................

حال کردین تولدم چه برفی اومد

خودمم حال کردم

بعد امتحان چند روز تعطیل شدیم خستگی از تنمون درومد

دلم واسه سریال کره ای تنگ شده

یادش بخیر

پارسال این روزا پسران فراتر از گل رو گرفته بودم

چه قد قشنگ بود

قشنگ تر از این فیلم من تو عمرم ندیدم

آخی ...

جان دی ... گوجون پیو ...

چه دورانی داشتیم

تا همین هفته پیش اسم بلوتوثم  extra ordinary f4

تا اين كه گوشم هنگيد و مجبور شدم بدم فلش بشه

..........................................................................

ميگن اين دوران بهترين دوزان زندگيتونه

شايد آره شايد نه

من خودم سعي ميكنم كه از همه دوران زندگيم استفاده كنم

اما اين دوران مردم آزاري هامون زياده

الكي خوشيم

مثلا تو اوج غم نمره يهو ميخنديم

اصلا يه مدته ميگيم نمره چيه

بعد 2 روز ديگش خودمونو لعنت ميكنيم كه چرا نخوندم نمره بگيرم

بعد ميگيم مهم نهاييه

خدا به دادمون برسه

در همه حال عقل اندكي داريم و نياز به كمك خدا

خدايا كمك كن اين ترم رو ديگه جدي بگيريم

بزنيم تو گوش اين امتحان نهايي ها

درسامونو تا آخر خوب بخونيم نه فقط هفته اول

و خلاصه اين كه

خدايا عاقبت كار ما رو به خير كن

تا بعد يا حق !

اف 4 مون از هم پاچید...!!!

 

a Church decided to burn our Holy Quran on September 11

why ?
I just wanna know why?

آنجلینا جولی که این روزها برای کمک به سیل‌زدگان پاکستان در این کشور به سر می‌برد با شنیدن این خبر گفت:” باورم نمی‌شود که کسی چنین حرف‌هایی زده و واقعا حرفی برای گفتن با کسی که می‌خواهد کتاب مقدس عده‌ای از مردم را بسوزاند ندارم. ”

کلام خدا سوختنی نیست ، جان ما را آتش زدند

خدایا چرا میذاری اینا این کارا رو بکنن

چه قدر صبر داری خدا چه قدر؟!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام

هی هی هی

ای روزگار

دیدین چی شد

اف ۴ مون از هم پاچید

همه رفتن یه طرف

من موندمو نگین

هی روزگار میبینی ؟! تازه اومده بودیم با هم باشیما

شیرین که تغییر رشته داد رفت تجروبی . ن هم که رفت یه مدرسه دیگه . من موندم و نگین . چه گروهی بودیم واسه خودمون . یادش به خیر . همیشه عکس اف ۴ رو میز من و ن بود و معلمامون هم گیر نمیدادن . چه تقلبایی میکردیم . یادش میفتم خندم میگیره . زنگ های دفاعی . کارای با مزه معلممون . بنده خدا خودش هم میگفت که من از اینا هیچ سر در نمیارم . معلم معارف رو گذاشته بودن برای دفاعی . همیشه سر کلاسش گوشی ها به راه بود .یه ارادت خاصی هم به من داشت و با این که حرف میزدم هیچ وقت نمیدید یا خودشو میزد به نفهمیدن . اصلا بذارین از معلم هامون بگم براتون :

شنبه هامون با اون معلم ........ ( چی بگم که نگم بهتره ) ریاضی شروع میشد . خدا لع....ش کنه با اون سر کلاس اومدنش . نامرد . من که ازش نمیگذرم . منو به کل از ریاضی زده کرده بود . هیچ وقت که سر موقع نمیومد و وقتی هم که میومد فک میکرد که از مماخ فیل افتاده . با اون اداهاش . اییییییششششششش . آخرش کتابو تموم نکرد . شاید به نظر خودش تموم کرد اما به نظر من نه . خلاصه هر چی بگم از نامردی های اون جانب کم گفتم . درس نمیداد اونوقت سوال از تو مبتکران میداد .

آخ چه قد دست راستم درد میاد . دیگه یه دستی مینویسم .

زنگ دوم شنبه ها هم با همون معلم ریاضی ارجمند آمار داشتیم . این آمارو کار میکرد در حد بوندسلیگا . وای خدای من . از ریاضی میزد واسه آمار . یه ذره فکر نداشت که . اگه آخر ترممو ۲۰ میشدم میخواستم حلالش کنم و تصمیم خودمو گرفته بودم . فک کردم آمار و ریاضی رو هر دو رو میشم ۵/۱۹ اما نشدم و یعنی میدونم دیگه الکی کم کرده . حلالش نمیکنم . اون دنیا یقشو میگیرم و میگم نمره من بده و اون وقت از کجا میخواد واسه من نمره بیاره هان ؟!!

زنگ سوم شیمی داشتیم . نمیدونم چرا همیشه حتی الان هم خواب میبینم که معلم شیمیمون داره باهام دعوا میکنه و با شیرین لاو میترکونه . بنده خدا هیچ وقت باهام بد نبودا اما نمیدونم چرا همیشه این خوابو میبینم . ازش میترسم . شیک ترین معلممونه . توپ . با جنبه . خوشگله . جز معلم های قابل تحمله واسم .

یکشنبه ها :

زنگ اول با معلم عسلمون که زبان فارسی درس میداد شروع میشد . عشق . فداش شم . چه قد خوشم میومد و میاد ازش . خیلی باحاله . نفس من بید . هر چی بگم کم گفتم . از اون معلم های توپ . سر کلاس همه چیو یاد میگیری میره خونه . به احترامش سعی میکردم که سر کلاس حرف نزنم . البته سعی میکردم . یه بار به من گفت صورتت مثه ورزشکاراس معلومه ورزشکاری. منم مردم از خنده گفتم : آره فقط همیشه لنگ نمره ورزشم

زنگ دوم با همون معلم زبانمون . لوس . پر افاده . ناز نازی . کشت مارو با این انگلیس رفتنش . همیشه یا از انگلیسش تعریف میکرد یا از فامیلاشون که تو تیز هوشانن و فلان دانشگاه قبول شدن و فلان کردن و .... خونم فلان جاس بچم فلان مدرسه میره . اووووووووووووووووه بیخیال

زنگ سوم فیزیک . غیبت نباشه . کلش که غیبته !!! وقتی معلم فیزیکمونو میدیدم یاد یه چیزی میوفتادم . مقنعشو مثه قطره آب سر میکرد ! معلم خوبی بود . هر دو ترم ازش ۵/۱۹ گرفتم ! اما فیزیک امسال زیاد حال نداد . بحثاش هی میوفتاد واسه پیش . ادامشونو میگم . ولی خوب در کل معلم خوبی بود . قابل تحمل

نمیدونم چرا هیچ معلمی رو نمیتونم دوست داشته باشم . الا یه نفر معلم زبان کلاس زبان خانم شلویری . عشق . نفس . جیگر . عسل . چی بگم که هر چی بگم کمه !

دوشنبه ها :

زنگ اول عربی . به به به به . البته قبلا میگفتم اه اه اه اه . امسال میخوام معلممونو بذارم تو جیبم و رفتم کلاس اصلا شدم عشق عربی . این قده باحاله معلممون . این معلم مدرسمون واقعا بد بود . نمیدونم شاید هم من باهاش حال نمیکردم . کلا به این نتیجه رسیدم که معلم خیلی روم تاثیر داره . میخوام یه واقعییتی رو بگم

من مستمر ترم دوم امسال رو میشدم عربی ۵/۱۲ . فکر کنید ترم اول ۲۰ بودم . بعدش از اون جایی که بچه ها بهم میگن خر شانس اون معلمی که به هیچ کی نمره نمیداد به من داد ۵/۱۴ . بازم جای شکرش باقیه . همون باعث شد کلی معدلم کم بشه . اما میگم که امسال عربی تو جیبمه . این قد علاقه مند شدم که نگو .اینو نوشتم که یادم باشه چی بودم چی شدم چی میشم

زنگ دوم چی داشتیم ؟

بذارین ببینم ! ا برناممو انداختم بیرون . خوب فکر میکنم آهان بازم ریاضی داشتیم معلمه چ.ن.د.ش

زنگ سوم هم که جغرافی داشتیم . عجب معلمی بودا . این قد که با ما جغرافی کار کرد ریاضی باهامون کار کرده بود معلم ریاضیمون الان ما علامه بودیم . همش امتحان جغرافی . وای حالم به هم میخورد دیگه . من که عشق جغرافی بودم دیگه اعصابم خورد شده بود . ولی خیل معلم توپی بود . مثلا یه بار گفتن میخوان کیفارو بگردن . بچه ها رفتن کیفشو گرفتن همه گوشی هامونو ریختیم تو کیفش . واسش تولد هم گرفتیم . چه قد روز معلم حال کردیم سر زنگش

سه شنبه ها :

روز بد بختی من . کله سحر بیدار میشدم میرفتم کلاس ویولون بعدش هم ۱۱ میومدم خونه ناهارمو برمیداشتم میرفتم مدرسه کلاس جبرانی ریاضی . بعدشم که ...

زنگ اول دفاعی که توضیحاتش داده شد

زنگ دوم شیمی که بازم توضیحات داده شد

زنگ سوم ادبیات . معلم خوبی بود اما آخر سال نامردی کرد . من ۲۰ میشدم بهم داد ۷۵/۱۹ .  نامردیش این نبود . سر امتحان ترم آخر از دوستم تقلب گرفت . یعنی چی ؟ نباید میگرفت . اصلا مگه درس اون بود که گرفت . میدونین چرا اینو میگم ؟ آخه سر زنگای خودش اند تقلب بود اصلا انگار نه انگار . اما سر امتحان یکی دیگه تقلب گرفت . به این میگن اند نامردی

چهارشنبه ها :

روز مرگ من ! وای خدایا

زنگ اول فیزیک

زنگ دوم دینی . هیچ وقت گوش ندادم . همیشه یا در حال زبان خوندن بودم یا داشتم تعداد مثلا ها و در حقیقت های معلممون رو میشمردم . یا کلاسو میپیچوندیم میرفتیم سایت اس اس ۵۰۱ دانلود میکردیم

زنگ آخر هم که ورزش داشتیم . فقط یادمه که یه بار رکورد زدم نفر ۲ شدم تو بسکتبال . معلم خوبی بود . از اونایی که الکی معلم ورزش نشده و واقعا بلد بود و خوشم میاد ازش و خوش هیکل هم بود

بعدشم که میرفتم کلاس زبان . وای چه قدر کتاب حمل میکردم ۴شنبه ها

پنجشنبه ها :

زنگ اول یا جغرافی یا دینی

زنگ دوم پرورشی که معمولا پیچونده میشد

زنگ آخر هندسه . نمیدونم چرا معلم هندسمون به دلم نمیشینه . هیچ حسی بهش ندارم . نه تنفر نه علاقه . بیخیالش

خوب دیگه دستم از جا درومد

خاطرات من همین جا میونه ها به کسی نگین . مخصوصا نمره عربیو . اوکی ؟!

اینم یه شعر

یاد دارم یک غروب سرده سرد// میگذشت از کوچه ما دوره گرد // دوره گردم ،کهنه قالی میخرم// دسته دوم جنس عالی میخرم// کاسه و ظرف سفالی میخرم// گرنداری کوزه خالی میخرم// اشک در چشمان بابا حلقه بست// عاقبت آهی کشید بغضش شکست// اول ماه است و نان در سفره نیست// ای خدا شکرت! ولی این زندگیست// بوی نان تازه هوش ما را برده بود// اتفاقا مادرم هم روزه بود// خواهرم بی روسری بیرون دوید// گفت: آقا سفره خالی میخرید؟

مرسی

تا بعد یا حق ! 

 

بی سلام

اصلا این سلام چیه ؟ خیلی کار سختیه مخصوصا تو ایام عید ! از بچگی گفتن سلام سلامتی میاره .ما که چیزی ندیدیم. اصولا از دوران طفولیتم با این پدیده مشکل داشتم و هنوز هم کمی تا قسمتی مشکل دارم.

خوب بریم سر اصل مطلب . غرض از مزاحمت این بود که پس از اندی میخواستم خاطراتم رو در هفته ای که گذشت بتایپم . عجب هفته ای بود

صبح ساعت ۶:۴۵ با صداي گوش خراش ... say yes از خواب بیداریدم . بعدش هم صبحونه خورده نخورده پاشدم حاضر شدم رفتم دنبال سودا بعدش رفتیم دنبال شیرین و اون هم که همیشه ۵ دیقه عقبه ساعت ۷:۲۵ درومد بیرون از خونه . خلاصه ما ساعت ۷:۳۵ رسیدیم مدرسه گفتن اسمتونو بگین ( برای کسر انظبات ) ما هم که اینقدر اسم اشتباهی گفته بودیم دختره دستومونو خونده بود یه طومار لیست بچه ها دستش بود که کسی خالی نبنده . بالاخره اسم مارو نوشت . حالا ما کل انداختیم با ناظمه . که همش ۵ دیقه گذشته واسه چی اسم مینویسین . اون هم به هیچ صراطی مستقیم نبود .

با کوله باری از انبوه روانه صف شدیم . لازم به ذکر که بگم ما رو روزی ۱۰۰ بار رو به قبله میکنن برای خوندن دعاهای مختلف . به خدا ما با دعا و قرآن مشکل نداریم ولی دیگه تو سرما و سر صف در حالی که ۶ کیلو کتاب تو کولته و ۱ کیلو هم خرت و پرت و یه کلاسر هم دست واقعا سخته . انقدر ما رو رو به قبله کردن که واقعا روبه قبله شدیم .

داشتم میگفتم . اولش که اسممونو نوشتن بعدش هم که رفتیم سر صف یه سخنران آورده بودن واسه ما سخنرانی کنه . ما هم که حوصله گوش دادن نداشتیم داشتیم واسه خودمون بلند بلند فیزیک میخوندیم ( سوال و جواب و ... ) بعدش هم داشتیم می صحبتیدیم . آقا ما همین جور حرفیدیمو حرفیدیم تا سخنرانه رفت . بعد دیدیم ناظمه با یه لیست قطور اومده پا بلندگو داره اسم میخونه . اسم شیرینو خوند و چون اسم منو بلد نبود برگشت گفت فرهید نیا و دوست جلوییش . کرکر خنده بود . حالا من داشتم تو دلم میگفتم این دوست جلوییش کی بوده . یه نیگا به پشت انداختم دیدم بله دوست جلویی من بودم .

آخه توقع دارن ما بشینیم به چرت و پرت های اینا گوش بدیم . ولی به خیر گذشت و اسممو بلد نبودن نتونستن انظباط بکمن .

آها یه خاطره باحال دیگه

قبل عید نشسته بودیم سر زنگ عربی هر کی داشت واسه خودش یه کاری میکرد . نگین اون سر زبان میخوند اون یکی جغرافی و اون یکی ... بالاخره هر کی داشت واسه خودش از زنگ عربی بهره میبرد . این معلم عربی ما هم بی جنبه یهو عصبی شد اومد مچ بگیره . منم از اون جایی که خیلی مثبت و تقریبا تیز هستم ( در ارتباط با شتر نشدن در برابر معلما ( این شتر اصطلاح ما برای ضایع شدنه که قصه ش طولانیه )) یه کتاب گام به گام عربی رو پام بود تا اگه بپرسه مثه خر تو گل گیر نکنم .

خلاصه اومد مچ بگیره . اولش زد تو برجک نگینو از میز آخر بلندش کرد برد میز اول نشوند . به هر کی گیر داد تا رسید به من . گفت اون چه کتابیه رو پاته ؟ با یه لحن خیلی قاطعی . منم گفتم خانوم عربیه اینا هاش . آقا من اینو گفتم کلاس ترکید . قیافه معلممون دیدنی بود . خودش هم خندش گرفته بود . دیگه به هیچ کی چیزی نگفت

چند روز پیشم سر زنگ فیزیک با دبیر فیزیکمون درباره فیلم صحبت کردیم . من گفتم خانوم گو جون پیو رو دیدین ؟ گفت نه . انقدر براش تعریفیدیم که مشتاق دیدنش شد . گفت که تابستون با هم یه سر سئول میریم ( رویاهای پوچ )

وای از دست این سوتی های من

یه بار چنان سوتی ای دادم که ...

چند روز بود که من و دوستم داشتیم در مورد جمله ی کفت خفن برید بحث میکردیم . بعد از چند روز رفته بودم کلاسشون نمیدونم چی شد من اومدم این جمله رو بگم . گفتم حالا دیگه خفن کفن برید . کلاس اینا هم اد همون لحظه قدر مطلق سکوت بود چنان شتر شدم که فقط تونستم سریع در برم تا بیشتر از این شتر نشم

یه بار دیگه هم داشتیم در مورد بهنام صفوی و رضا صادقی می حرفیدیم منم گفتم آره صدای بهنام صفوی مثه رضای صدا صادقیه . در حد تیم ملی ضایه شدم

از این سوتی ها زیاد دارم که اینا رو گلچین کردم

نفرین

 امتحان ریاضی داشتیم این معلم تنبل ما هم که بگم الهی ....... بگذریم . گذاشت از ما سر زنگ جغرافی امتحان بگیره . این معلم جغرافیه ما هم نشست درسشو داد بعدش مارو برد سالن امتحانات . زنگ آخر هم بود همش ۵۰ دقیه وقت داشتیم . این معلمه هم که البته معلم بهش زیاده مهرس ( بر وزن هرس یعنی حرس دهنده ) یه کامیون لوگ داده بود . جونمون درومد تا تونستیم حلش کنیم . ساعت شد ۵ دیقه به زنگ منم ۲ تا از سوالام مونده بود . این عقبی و جلویی منم که کشته بودن منو . بعدش خانوم برگشته میگه حالا تو این ۲ دیقه آخر چه قدر میتونین از رو دوستتون بنویسین . همون جا میخواستم برم عجیب حالشو بگیرم . اصلا اعصاب نداشتم . بعد امتحان اجماعا برای در به رد شدنش دعا نمودیم .

بعدش داشتیم میرفتیم خونه خانومو دیدیم با دخترش داره میره مارو دید یه لبخند ژکوندی بر لب داشت میخواستم نداشته باشه اومد جلو ما دست فرمونشو به رخ بکشه که یهو سر کوچه به سمت خیابون ماشین اومد اون هم مجبور شد صبر کنه تا ماشینته بره و پیش ما شتر شد

چند روز پیشم معلم ورزشمونو دیدیم عجب دست فرمونی داشت هممون تو کفش مونده بودیم

۲ روز پیش سر کلاس آدامس دهنم بود پشت سریم هم هی داشت میزد به صندلیه من . برگشتم گفتم تو داری یه چی به من میزنی گفت آره دارم پامو به صندلیت میزنم گفتم نزن ویبره میده . برگشتم مثه آدم بشینم درس گوش بدم این نگین گفت من فکر کردم داری بهش میگی مواد میزنه منم خنده م گرفت این آدامسه پرید تو گلوم . داشتم خفه میشدم سریع از معلمه اجازه گرفتم جیم شدم بیرون و. دیر رسیده بودم کل صورتم سیاه شده بود و این بچه ها باید عملیات احیای تنفس رو رو من به طور عملی انجام میدادن ( آخه فقط تو دفایی خوندیمش )

دیروز هم سر امتحان شیمی آدامس تو دهنم آب شد . میبینین اینقدر که تو عمق امتحان غرق شده بودم . اما یه امتحانی بود  عجیب سخت . ولی به حول و قوه الهی تونستیم پشت سر بذاریمش

آخی فردا کاری نداریم اما باید دینی بخونم این معلمه امروز برگشت به کنایه حالمو گرفت . داشتم سر دینی vocabulary in use میخوندم گفت بعضی ها هم که همیشه دارن یه کتاب دیگه میخونن و اصلا توجهی به درس ندارن . دلم براش سوخت . خیلی طفلکو اذیت کردیم تا الان . هیچ وقت هم که درسشو گوش نمیدیم . ترم اول که کارم این بود بشینم تعداد "مثلا" ها و "در حقیقت" ها شو بشمرم . تو ۶ دیقه ۴۲ تا در حقیقت و ۲۵ تا مثلا گفت .  اصلا هم نمیتونستم در برابر این کلماتش جلو خندمو بگیرم . ترم دوم هم که دیده کسی به حرفاش نمیگوشه گفته خود بچه ها بدرسن .

آدم پنچری قطار رو بگیره ضایع نشه

داشتیم سر هندسه میخندیدیم این معلم هندسمون هم اومد یه چی بگه که گفته باشه . گفت مگه موش دیدین که دارین میخندین . ما هم گفتیم عکس العمل انسان های طبیعی در برابر دین موش جیغ کشیدنه نه خندیدن . طفلک خیلی ضایع شد

دیدین بعضیا با پنبه سر میبرن . سر زنگ زبان فارسی داشتم مکعب روبیک دوستمو براش درست میکردم ( سرعتم نسباتا بالاست ) این دو نفر دوستامم داشتن از پشت در مورده این مکعبه صحبت میکردن . بعد معلممون یهو گفت بچه ها ( خطاب به اون ۲ تا ) میشه یه لحظه دست نگه دارین از حرف زدن این یه تیکه از درس خیلی مهمه به خدا نمیخواستم مزاحم حرف زدنتون بشم فقط همین یه تیکرو گوش بدین . حالا خوب شد اون موقع من سایلنت بودم . با پنبه بد جوری سر برید همین باعث شد تا آخر زنگ همه خفه شیم

 

خاطرات اضافه

- امروز برگه امتحان فیزیکو گرفتیم گروه ۴ گل ( من شیرین نگین و نگین ) همه گند زدیم البته این نگین خر خون خوب شد

- امتحان عربی داده بودیم نمیدونستم که درس ۸ هم هست اد ۱ نمره هم از اون اومده بود من هم به علت عدم تقلب و نخوندن و ... گند زدم اساسی

- شیمی ۱ نمره پیشرفت کردم و فرق بین پیوند قطبی یا ناقطبی رو با مولکول قطبی یا نا قطبی فهمیدم

- برای امتحان ریاضیم دعا کنین . کارمون به جایی رسیده که وقتی از ۸ میشم ۶ بهم میگن خر خون

- واسه پروژه آمارم نظر بدین در باره چی بتحقیقم

- امیدوارم فردا یه اشکال فضایی درست کنم که معلم هندسمون تو کفش بمونه

تموم شد

تا بعد یا حق !

my girl

سلام

سال نو مبارک

اول بریم سراغ فیلم

یه فیلم کره ای به نام دختر من كه ته خنده س

حتما ببينين

خلاصه :

سریال زیبای دختر من درباره دختری به اسم یورین جو میباشد که به چند زبان مختلف مسلط است و در یک شرکت توریستی کار میکند براثر ماجراهایی این دختر با پسر یک هتلدار بزرگ با نام گونگ چان آشنا میشود . در ادامه ماجرا گونگ چان که به توصیه پدرش که حال خوبی ندارد و در جستجوی نوه گم شده خودش میباشد تصمیم میگیرد که این دختر را بجای نوه واقعی پدربزرگ جا بزند تا او روزهای آخر عمر را بخوبی بگذراند
ولی با آمدن یورین جو و نشاطی که به پدربزرگ میدهد پدربزرگ دوباره حالش خوب میشود ! در این بین عشقی کم کم بین یورین و گونگ چان بجود میاید ........

اين در حد فيلم قبلي نيست ولي خيلي قشنگه

خاطره هام

چند روزه بچه هاي مدرسه به همراه جادوگران ( شامل مدير ناظم و نوچه هاشون ) رفتن مشهد

مدرسه شده كويت واسمون

ما هم تصميم گرفتيم كه هر روز گوشي ببريم

۴ شنبه دبير دين و زندگيمون گفت بچه ها ۷-۸ ديقه ساكت باشين من برم نماز بخونم بيام

ما هم در كمال نامردي رفتيم واسه خودمون بيست گذاشتيم

بعدش اومد سر كلاس از اون قضيه كه هيچي نفهميد هيچ يهو گوشي دوستم قاطي كرده بود از سايلنت دراومد صداش درومد

بعد سودا اومد سرشو بپوشونه گفت بچه ها ماشين حساب كي هنگيده

معلممون هم ساده نفهميد

بعد نگين اومد آهنگ سيو كنه صداش درومد

سودا گفت

خانوم ميبينين مردم چه بي فرهنگن سر ظهر آهنگو چه قدر زياد كردن

دفه ديگه صداي اسمس

سودا : واي از گرسنگي معدم آلارم داد

حالا ما مونديم

دبير دين زندگيمون خيلي شوته يا خيلي با جنبس  ؟

خب اينم خاطره

در حد دیویدی فشرده نوشتم

فعلا


 

اگه ببینیش دیگه نمیتونی نبینیش !

سلاااااااااام

بی مقدمه میرم سر اصل مطلب

اول میخوام یه سریال توپ معرفی کنم

خودم پارسال پیداش کردم اما تازه دیدمش

بهترین سریالی که تا به حال دیدمه

اگه ببینیش دیگه نمیتونی نبینیش !

boys over flowers

يا

boys before flowers

داستانش اینه که ۴ تا پسرن که خیلی مایه دار هستن و تو یه دبیرستان خیلی باحال درس میخونن . اینا از هر کسی که بدیشون بیاد یه کارت قرمز رو کمدش میچسبونن و اون قدر سرش بلا میارن که به یه هفته نکشیده از مدرسه در میره .این روال ادامه داره تا این که یکی از دست این ۴ تا میخواد خودکشی کنه.جاندی که یه دختر خشکشویی ه داره میره لباس رو تحویل بده وقتی میبینه پسره داره خودشو از بالا ساختمون پرت میکنه زمین جونشو نجات میده .این کارش باعث میشه که به این مدرسه راه پیدا کنه و مورد توجه اف ۴ قرار بگیره . یه روز دوست جاندی افتاد زمین و بستنیش خورد رو پای گوجون پیو که اف ۴ فوق العاده س . گوجون پیو میگه اگه میخوای کاری نداشته باشم باهات باید کفشمو لیس بزنی جان دی هم عصبانی میشه بستنی رو میکوبونه تو صورت گو جون پیو و ...

بقیشو خودتون ببینید

اینم عکساش

ImageImageImage

ImageImageImage

Image

حالا بریم سر خاطراتم

۲ هفته پیش سر کلاس نشسته بودیم منتظرم بودیم تا دبیر فیزیکمون بیاد . من هم داشتم میگفتم که : (( اه  یه بار نشد این معلم فیزیکه نیاد ما یه خورده حال کنیم . کاشکی میشد که یه ۲ هفته نمیومد من هم ۴ شنبه راحت بودم و کمتر درس داشتیم و دیگه خسته نمیشدم که شب برم کلاس زبان )) من اینو گفتم به فاصله ۵ دقیقه دیگه از دفتر یه خانومی رو آوردن گفتن دبیر فیزیکتون رفته کربلا لیشون ۲ هفته به جاشون میان . تو این لحظه من و بغل دستیم و  نیمکت پشتیمون داشتیم از خنده غش میکردیم . کاشکی از خدا یه چی دیگه خواسته بودم .

حالا معلمه اومده میگه من معلم ادبیاتم مارو میگی همین جور مونده بودیم . قرار بود که این هفته امتحان فیزیک بدیم اما ماشاا.. از هوش سرشار کادر مدرسه و هر کی که مسئول تعویض دبیر بوده ما نتونسته بودیم مشکلات فیزکمون رو با اون معلمه حل کنیم . چهار شنبه رفیم سر کلاس گفتیم ما امتحان نمیدیم . ناظممون اومد گفت نه حتما باید بدین پاشین برین سالن امتحانات بشینین تا من بیام . ما هم که دیدیم اینا به هیچ صراطی کج نمیشن تصمیم گرفتیم برگه سفید بدیم .

رفتیم سر جلسه ناظممون گفت بچه ها بخونین هر سوالی که مشکل داشت با هم به توافق برسین حلش نکنید . برگه ها رو داد گفت اول همه سوالا رو بخونین بعد شروع کنید و ما ۳ دقیقه برگه رو گرفته بودیم حتی یه نقطه هم روش ننوشتیم ( از قبل هماهنگ کرده بودیم هر کی یه نقطه میذاشت حالش گرفته میشد ) خلاصه بعد از ۳ دقیقه همه بچه ها با هم برگه هامون رو گذاشتیم سر میز و رفتیم حیاط . قیافه ناظممون دیدنی بود .

خیلی حال داد . اصلا همه تو کف اتحادمون مونده بودن . شده بودیم مافیای مدرسه . همه ازمون میترسیدن . آخه کار این تو مدرسه ما نایابه

اتفاق افتاد در چهار شنبه ۲۸/۱۱/۸۸ ساعت ۱۳.۳۵

 

این هفته هم که دبیرمون از مسافرت برگشت یه حالی بهمون داد و گفت که اشکال نداره . آخه همه تو کف اتحاده بودن

فعلا

تا بعد یا حق !