زندگی ....

این وبلاگ برای من حکم همون چاهی رو داره که مولا علی باهاش صحبت میکرد . چیزایی که امکانش نیست به کسی بگم رو اینجا مینویسم . نگه داشتن حرفها توی دل برای من خیلی خیلی سخته . مخصوصا که الان درچنین شرایطی قرار دارم . سالها پیش وقتی مدرسه میرفتم کلاس سکم راهنمایی که بودم ترم اول همه ی نمره هام 20 شد بجز یه درس که 19.5 شدم سر هیچ و پوچ و لج بازی معلم . بخاطر همین معدلم 20 نشد . وقتی شاگرد اول نشدم به ناحق ، ماه ها گریه کردم . یه روز سر کلاس به قدر گریه کردم که دیگه نفسم بالا نمیومد . حس میکردم دنیا رو سرم خراب شده . چقدر دنیام محدود بود . چقدر اون موضوع برام بزرگ بود ... . 

من دختر لوسی بودم . خیلی لوس . هیچ وقتی خونه تنها نمیموندم . وقتی سوسک یا مارمولک میدیدم چنان جیغی میکشیدم که 7 تا خونه اون ور تر هم صدای جیغمو میشنیدن . 

من دوست نداشتم تغییر کنم . اما مرور زمان من رو تغییر داد . 

الان نه تنها خونه تنها میمونم بلکه سوسک زنده هم نصفه شب میره زیر پام و من عکس العملی نشون نمیدم . 

الان که دارم مینویسم 3 روز دیگه قراره عشق زندگیم یه عمل جراحی خیلی سنگین انجام بده و من به هیچ کسی نگفتم . 

وقتی تو مطب فهمیدم که قراره چی پیش بیاد نتونستم جلوی گریه مو بگیرم . 2ساعت یه سره گریه کردم . اما این گریه ها کجا و اون گریه ها کجا . 

شاید گریه های امروزم هم به سبب زندگی در دنیای کوچیکی هست که برای خودم ساختم . 

مشکلات انسان رو میسازه بدون اینکه خودش بفهمه چی شده . 

نمیدونم چند روز بعد یا چند ماه یا چند سال بعد که این متن رو بخونم چه شرایطی دارم . ولی انسان به امید زنده س . من از خدا میخوام و امیدوارم که مهدی طی این عمل جراحی صحیح و سالم بیرون بیاد و تمام احتمالات مثبت به ثمر نشسته باشه . 

خدایا توکلم به خودته .

پ.ن. این پست 3 روز پس از نوشتن به نمایش گذاشته میشود 

دلتنگی ... !!!

همیثه با خودم میگفتم من جوری زندگی میکنم که افسوس گذشته رو نخورم . این عقیده ام تا الان به ثمر نشسته اما درسته افسوس نمیخورم ولی گاهی اوقات خیلی دلم تنگ میشه برای گذشته . برای اون زمان ها که خیلی راحت تصمیم میگرفتم . هیچ مسئولیتی رو دوشم نبود و انقدر دور و برم شلوغ نبود . 

الان که دارم مینویسم تو مرحله ای از زندگیم قرار دارم که تصمیم گیری خیلی برام سخته . یاد اون دوران افتادم که چقدر تو این وبلاگ درد و دل میکردم . چقدر راحت میشد تمام حرف ها رو زد . اما الان گاهی اوقات حس میکنم که حتی خودم هم گزینه ی مناسبی برایدرد و دل کردن نیستم . به مرحله ای رسیدم که نمیتونم به کسی اعتماد کنم . نمیتونم نظر کسی رو سرلوحه ی زندگیم قرار بدم و این خیلی سخته . شاید برای اینکه فکر میکنم همه دارن اشتباه میکنن اما بدیش اینه که خودمم نمیدونم راه درست کدومه. 

واسه همین برا گذشته دلتنگم . 

گذشته خیلی آسون بود . گذشتمو خوب گذروندمو ازش راضی ام . الان همه ی ترسم ازنه که نکنه تو آینده حسرت الانمو بخورم.  اینه که برام اضطراب به وجود میاره . اما امیدوارم یه روزی برگردمو این پستمو بخونم و ببینم که راهمو درست رفتم و حسرتی در کار نیست . امیدوارم در آینده از الان خودم راضی باشم . 

همین ! 

تا بعد 

یا حق !