زندگی ....
من دختر لوسی بودم . خیلی لوس . هیچ وقتی خونه تنها نمیموندم . وقتی سوسک یا مارمولک میدیدم چنان جیغی میکشیدم که 7 تا خونه اون ور تر هم صدای جیغمو میشنیدن .
من دوست نداشتم تغییر کنم . اما مرور زمان من رو تغییر داد .
الان نه تنها خونه تنها میمونم بلکه سوسک زنده هم نصفه شب میره زیر پام و من عکس العملی نشون نمیدم .
الان که دارم مینویسم 3 روز دیگه قراره عشق زندگیم یه عمل جراحی خیلی سنگین انجام بده و من به هیچ کسی نگفتم .
وقتی تو مطب فهمیدم که قراره چی پیش بیاد نتونستم جلوی گریه مو بگیرم . 2ساعت یه سره گریه کردم . اما این گریه ها کجا و اون گریه ها کجا .
شاید گریه های امروزم هم به سبب زندگی در دنیای کوچیکی هست که برای خودم ساختم .
مشکلات انسان رو میسازه بدون اینکه خودش بفهمه چی شده .
نمیدونم چند روز بعد یا چند ماه یا چند سال بعد که این متن رو بخونم چه شرایطی دارم . ولی انسان به امید زنده س . من از خدا میخوام و امیدوارم که مهدی طی این عمل جراحی صحیح و سالم بیرون بیاد و تمام احتمالات مثبت به ثمر نشسته باشه .
خدایا توکلم به خودته .
پ.ن. این پست 3 روز پس از نوشتن به نمایش گذاشته میشود
سلام