دلتنگی ... !!!
الان که دارم مینویسم تو مرحله ای از زندگیم قرار دارم که تصمیم گیری خیلی برام سخته . یاد اون دوران افتادم که چقدر تو این وبلاگ درد و دل میکردم . چقدر راحت میشد تمام حرف ها رو زد . اما الان گاهی اوقات حس میکنم که حتی خودم هم گزینه ی مناسبی برایدرد و دل کردن نیستم . به مرحله ای رسیدم که نمیتونم به کسی اعتماد کنم . نمیتونم نظر کسی رو سرلوحه ی زندگیم قرار بدم و این خیلی سخته . شاید برای اینکه فکر میکنم همه دارن اشتباه میکنن اما بدیش اینه که خودمم نمیدونم راه درست کدومه.
واسه همین برا گذشته دلتنگم .
گذشته خیلی آسون بود . گذشتمو خوب گذروندمو ازش راضی ام . الان همه ی ترسم ازنه که نکنه تو آینده حسرت الانمو بخورم. اینه که برام اضطراب به وجود میاره . اما امیدوارم یه روزی برگردمو این پستمو بخونم و ببینم که راهمو درست رفتم و حسرتی در کار نیست . امیدوارم در آینده از الان خودم راضی باشم .
همین !
تا بعد
یا حق !
سلام